عارفانه ها

تكامل

چار عنصر ساز و كار شور هستي مي كنند

هر يكي كامل ولي با جمع مستي مي كنند

آب و خاك وباد و آتش يك به يك از كاملان

عاشقانه كارخود  با چيره دستي مي كنند

هم زمان با هم به خدمت، گاه گاهي ضدّ هم

در تضادندو چنين خوش، ساز هستي مي كنند

اين عناصر هر يكي در نقش خود، بي نقص و ناب

تا تكــامل كامـــل آيـــد چيــره دستــي مي كنـنـد

روح هستي همچو دريا عاشق هر قطره است

قطره و درياي هستي مي پرستــي مي كـــنند

 

بوي بهار

ز خشك شاخه بر آمد جوانه ما خوابيم

براي ديدن روياي كهنه بيتابيم

رسيد بوي بهار و پيام نو آورد

 بيا براي شكفتن چو غنچه بشتابيم

 بريده ايم ز خورشيد و در سياهي شب

 به شور و شوق غزل خوان كرم شبتابيم

 به خود بيا و به خورشيد جان خود بنگر

 ستاره ها همه در رقص ما و ما خوابيم

 ميان بستر دريا چو قطره گم شده ايم

شكوه و هيبت دريا ز ماست ما آبيم

اگرچه قطره ي ناچيز و پا به گل مانديم

نگاه عاشق دريا به ماست در يابيم

روزگار خدائي

خــدايــي روزگـاري داشــت روزي با خدا آد م

چه پيش آمد كه اين سان سرنگون شد در بلا آدم

يقين از خويش خود غافل شد از سر مستي گنـد م

نهان شد در وجودش عشق و گشت از دل جدا آدم

بــه هــر ســو مي د ود انسان سرگردان پـي درما ن

هـــزاران عـشـق كـا ذب جــويـد از شــوق دوا آدم

ز بــام نُــه فــلـــك هــم بگـــذ رد يــكســر به آساني

اگـــر بـــال نـــهان خــود گـــشايــد تـــا خود آ آد م

«كـــريما» بــوي دلــبــر آيـــد از گــلبـرگ جان امّا

كشــد هـــر ســو مشا مـــش را به جز دل بي نوا آد م

 

خورشيد  درون

ببار اي ابر رحمت بر وجودم

كه شويد رنگ عادت از سجودم

ز عادت ميكنم عمري عبادت

بسوزانم به اين اوراق  عادت

بسوزان خار و خس را از زمينم

كه غير از لاله ي عشقت نبينم

بده چشمي كه بيند پشت افلاك

به رقص اّ رد سما را ذره اي خاك!

تو خود را با گلم اّ غشته كردي

وجودت را هزاران رشته كردي

حضوري جاودان داري به هر جا

تجلّي ميكني در سينه ي ما

ز خلقتها همان بود اّ رزويت

كه در ما بنگري روي نكويت

نها دي نور خود در خانه ي دل

كه تا اّيينه داريّت كند گل

ز بس پيرايه بر اّيينه بستيم

خود از اّيينگي طرفي نبستيم

دگر اّيينه مان جاي خدا نيست

اگر چه لحظه اي از ما جدا نيست

خدا در ما و ما گرد جها نيم

به دنبالش به هر سويي روانيم

به بتخانه پي اش رفتن روا نيست

مگر در خانه ي دلها خدا نيست؟

رها كن اي دل اين زهد تجاري

بر اين شيوه سزد گر خون بباري

دمي از فكر تلقيني برون رو

به استقبال خورشيد درون رو

بنور دل بجو جام  الستي

كه بخشد بر دلت همواره مستي

«كريما» ذرّه ي نا چيز هستي

چرا غافل ز حال خود نشستي؟

 

حضرت عشق

شبي كه عــشـق به گلنغمه  اي شكارم كرد

به حلقـه حلـــقـه ي زنـجـيـر در حصـارم كرد

بـلاي عـشـق خريـدم بــه جـان دل، عمــــري

مرا به مـرز جـنـون برد و سـر بـه دارم كرد

به كـوره بـُرد مــرا بـارها چو شيـشـه ي خـام

اگرچـه سخـت ولــي جـام بـي غــبــارم كـرد

مــرا چــو دانـه ي انگــور، عـشـق زيـر لگـد

فـشــرد و در خــُم جـان بُـرد و مي تـبـارم كرد

چــراغ روشــنـي از نــــور جــان به من بخشيد

كـــه در مسيـــر طــلـــب شـاد و استــوارم كـرد

اگرچه شادي وغــم ميـخــرد به غــمزه ي خويش

چـگــونـه شد كه بـه ســوداي غــم دچـارم كرد؟

خوش آن بـــلا كه “كريمانه” سوخت جان مـرا

زشعله  شعله ي خود معــــرفـت نـثـارم كرد

                     آذر 91 كرج